تبليغاتX

Page Ranking Tool


تنها در باران در شب بارانی

شب بارانی
تلخ

همخونِ ققنوسم و

همخانه ی شبم
.
زانو شکسته ام


در بی کسی خویشتن و

همراه یادت هنوز در سفرم…
.
ای آتش رهایی سوزان!

در من بگیر

مقیم ِدوزخ تنهاییم

در من بگیر

که سخت

مبتلا به سودای سوختنم .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:54  توسط تنها در باران | 
دیگر ستاره هم

در آسمان ما

چون سرخ گل که بر قالی

بعد از گذار سالیان

کمرنگ میشود ؛

کمرنگ میشود

و ندر لجاجِ ظلمتِ این قومِ بی خدای

بنگر! چراغِ بی رمقِ امیدهایمان،باشب

همرنگ میشود.

. . . .

بگذار تا بخواند ، خدای را

هر چه که هست

مرغ حق، زنجره، یا کلاغ بی هنگام …

تنها به حرمت «صدا» بگذار

هرکه هنوز گلویی دارد …

. . . .

ایام نا گزیر فراموشیست.

دیگر برای خاطره هم، دریغ

اذهان عزلت گزیده ی ما

دلتنگ میشود،

دلتنگ میشود … .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:37  توسط تنها در باران | 
نه شوق بوسه میتواند باشد،
نه حسرت فریاد.
در پشت لبهای من، مدام
بیتابیِ کشنده ایست
احساس میکنم
پرنده ای هر صبح
بر سطح آبهای بغض من آواز میخواند.

هر بامداد
چون مار زخم خورده به خویش میپیچم
لب باز میکنم
مگر رهاش کنم
پر باز نمیکند،

پرواز نمیکند… .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 17:37  توسط تنها در باران | 
راهبی را مانم

که به خود سخت گرفتن را پندارد ، دین

و فرو پوشد چشم

از تماشای نشاط و لبخند

لحظه هایم همه وابسته به آن ناقوس است

آری آن مفرغ زنگاری نا خوش آوا

که به پا دارم بنیاد نمازی بی عشق

آه ازین فکر حقیر

آه ازین ذهن حزین !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:19  توسط تنها در باران | 

باصدای پای تبر
 
و زوزه ی اره

شاخه‌های متواضع می‌شکنند
تاسکوت درهم شکند

شاید فریاد جنگل به آسمان برسد
ودستهای قلم نشده ابرها را واسطه کنند

تا غریبه در غبار گم شود
آب خود را به در ودیوار می‌کوبد

تا صدای رودخانه هم به دریا برسد
وحیوانات می‌گریزند

تا جنگلبان به خود بیا ید
ولی افسوس که تا پایان قتل عام

دعایی اجابت نمی‌شود
و دستها کوتاه می‌آیند

تا سینه‌ها کوبیده شود
و گیسها کشیده

دوره ی دست و تبر
والاترین اندیشه

انداختن
و خشکاندن

و قربانی درخت است
برای خلق چوب

وتراشیدن مترسک وترکه وعصا
تقدیر اینگونه رقم خورده

تا جنگل خلوت
             
وخلوت
                        
وخلوت تر شود

دیگر فرقی نمی‌کند

بهار یا پاییز

تبر

ودست واندیشه ی پلید
نماد پاییز است

تا برگها بی صدا بمیرند
و صدای خش خش پاییزیشان خاطره شود

تقدیر است
تادرختان

درگوشه خیابان وپای جوی
دودی شوند

وآب راه خود را گم کند
تا در جویها به لجن کشیده شود

وسر حیوانات در سینه ی قهوه خانه‌ها ابدی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 18:19  توسط تنها در باران | 

بيا عاشقي را رعايت کنيم

 ز ياران عاشق حکايت کنيم

 از آنها که خونين سفر کرده‌اند

 سفر بر مدار خطر کرده‌اند

 از آنها خورشيد فريادشان

  دميد از گلوي سحر زادشان

 غبار تغافل ز جان ها زدود

 هشيواري عشقبازان فزود

 عزاي کهنسال را عيد کرد

 شب تيره را غرق خورشيد کرد

 حکايت کنيم از تباري شگفت

 که کوبيد درهم، حصاري شگفت

 از آنها که پيمانه‌ي «لا» زدند

 دل عاشقي را به دريا زدند

 ببين خانقاه شهيدان عشق

 صف عارفان غزلخوان عشق

 چه جانانه چرخ جنون مي‌زنند

 دف عشق با دست خون مي‌زنند

 سر عارفان سرفشان ديدشان

 که از خون دل خرقه بخشيدشان

 به رقصي که بي‌پار و سر مي‌کنند

 چنين نغمه‌ي عشق سر مي‌کنند :

 هلا منکر جان و جانان ما

 بزن زخم انکار بر جان ما

 اگر دشنه آذين کني گردهمان

 نبيني تو هرگز دل آزرده‌مان

 بزن زخم اين مرهم عاشق است

 که بي‌زخم مردن غم عاشق است

 بيارد آتش کينه نمرودوار

 خليليم! ما را به آتش سپار

 که پروانه – در خلسه- طي طريق

 به پايان برد با دو بال حريق

 در اين عرصه با يار بودن خوش است

 به رسم شهيدان سرودن خوش است

 بيا در خدا خويش را گم کنيم

 خموشي‌ست هان! اولين شرط عشق

 بيا اولين شرط را تن دهيم

 بيا تن به از خود گذشتن دهيم

 ببين لاله‌هايي که در باغ ماست

 

 چو فرياد با حلق جان مي‌کشند

 سزد عاشقان را در اين روزگار

 سکوتي از اين گونه فريادوار

 بيا با گل لاله بيعت کنيم

 که آلاله‌ها را حمايت کنيم

 حمايت ز گل‌هاگل افشاندن است

 هم آواز با باغبان خواندن است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 17:55  توسط تنها در باران | 

من دراین پهنهِ سخت
باختم هر چه به دست آوردم

باختم هرچه سرمیزم بود
آرزوهای بلندی که سرانجام نداشت

وبه مقصد نرسید
زیر این چرخ کبود

من بلندای زمین را
دیدم

تو به من خندیدی
ونویدم دادی

که سحر نزدیک است
که سحر نزدیک
است

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 17:23  توسط تنها در باران | 

من از حضور خسته ام

من از عبور خسته ام

نشسته ام به انتظار ، از انتظار خسته ام

گسسته ام ز خود ولی

به بند عشق بسته ام

ز خاطرات خسته ام ، به خاطرات زنده ام

به گردن بهانه ها طناب دار بسته ام

نمی رود به شب چرا ؟

به دیده خواب راحتی

نمی رود ز قلب من ، هم او که رفت از نظر

اگر سکوت می کنم

اگر نفس نمی کشم

دل از همه بریده در هوای اضظراب ، من

نفس کشیده ام ز تو

به بند عشق بسته ام

منی که دل شکسته ام

اگر نظر نمی کنی

و گر خطر نمی کنی

من از سکوت خسته ام . . .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 19:57  توسط تنها در باران | 

چه کسی با دل ما آدم‌ها

بهتر از خالق ما بازی کرد ؟!

مورچه‌، قاصدک، باد، خداوند عزیز

کوچک، شاد، پویا، عجیب و پر از ابهام و سؤال

و کدامین نفر از نسل فریب

باورش گشته که باید برود سوی بهشت !

مگر آنجا که خدا بال‌زنان بر همه عالم شه بود

خود جبریل کنارش، نشئه‌ای آگه بود

جد من، جد تو!

صاحب سجده‌ی معروف سقوط

با همان مادرمان در ملکوت

تنگ کردند سرایش، که تف کرد به حیثیتشان؟!

. . .
کلبه‌ی کوچک خشتی، گوشه‌ی سبز بهشت

آتش و چای زغالی، جگر و طعم خورشت

تعارف کرد: «بفرما رحمان

و خدا نقشه کشید، داد دست شیطان!

. . .
که چرا پخت و پز او، به از سیب من است؟!

مگر این نیست که آذوقه‌اش از جیب من است؟

و به شیطان فرمود:

»
برو از سیب خوش آهنگ بنوشان او را!

تا بفهمد که چه پخته است خدا و هو را«

و چه زیباست سقوط محکوم!

با سند، حرف حساب، سایه‌ای از شبهی نا معلوم

مورچه‌، قاصدک، باد، خداوند عزیز

کوچک، شاد، پویا، خداوند عزیز!!

. . .
چه کسی با دل ما آدم‌ها

بهتر از خالق ما بازی کرد؟!

من شنیدم که خودش گفت: « پر از وسوسه‌ام»

بالشم را که تکان می‌دادم

همه‌ی شیطنت و شر و دروغ فردا

جای پَر. . . از آن ریخت!

و بهشت یعنی این، بتکانیم حقیقت‌ها را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 20:55  توسط تنها در باران | 

گفتند دیگر نیست ، جز این دفتر ِ زرد

این دست خط ِ مانده از پرواز ِ یک مرد



در پرسه های مرز، هنگام ِ تجسس

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد



با دست خط کهنه ای از خط گذشته

آنسوی مین ها بود ، پشت ِ بوته ای زرد



بوی عجیب ِ شیمیایی داشت انگار

دفتر زبانش بسته بود و سرفه می کرد



تک سرفه ها وقتی ورق می خورد در باد

صدها غزل پر می کشیدند آه برگرد



حتی پلاکی ، استخوانی نیست ، اما

دفتر نشانی بود ، از ایام ِ نامرد



تنها نشانش یک ورق قرآن ِ کوچک

در لای دفتر مانده یک هم رزم، همدرد



یک قطعه عکس ِ کهنه و بی رنگ مانده

پر از گلایه ، چشمهایی خسته و سرد



پر از سکوت اما پر از فریاد ها بود

این دفتر ِآواره ی غمگین و شبگرد



در پرسه های مرز ، هنگام ِ تجسس

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 11:29  توسط تنها در باران | 
ابرهاي مستبد
ابرهاي لميده

خورشيد را گرو گرفته اند

به شب مي برند

بيخود دلخوشند !

فردا طلوع است و

خورشيدي ديگر . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 21:8  توسط تنها در باران | 

دیشب

قدم می زدیم

با خدا

کوچه پس کوچه های خواب را

ماه را پشت سرمی گذاشتیم

تا روشن شدن چشم دنیا

و فوت می کردیم تک تک ستارگان را

تا تولد دوباره خورشید

دیشب بی واسطه

من بودم و او

و دستی که گرفته بود

وجودم را

و بیرون می کشید

مرا از دالان تاریکی

تا دلم روشن و

روشن و

روشن ترشود

دیشب می گفت و می شنیدم و

سرخ می شدم

در شعله شرم

تا مزرعه ی خورشید، ذره ذره ذوب می شدم

گلهای آفتاب گردان دورم حلقه می زدند

دلم روشن و

روشن و

روشن تر می شد

و خدا بود که می خندید

و تنهایم می گذاشت با روز

وزنگ صدایش که بیدارم می کرد:

امروز نوروز است

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 10:50  توسط تنها در باران | 

در دلم شور جوانیها که می جنبید نیست

دستهای آنکه غمهای مرا می چید نیست



کنج یک متروکه ای تنها نشستم بی رمق . . .

ماه آرامی که بر من نور می پاشید نیست



دلخوشی دیگر ندارم مملو از دردم ولی. . .

حال من را آن کسی که گاه می پرسید نیست



گاه گاهی خلوتم را باد بر هم می زند

در درونم آن پلنگی هم که می نالید نیست



نشکن این تنها درخت پیر را مثلِ تبر

بر لبان من سکوتی دال ، بر تأیید نیست



از تبرها پیروی کردن به دور از شأن ِ توست

سنگ بودن ،سخت بودن ، را دل ِ تقلید نیست



دیگر آشفته نشو، از خود نران درمانده را . . .

می رود آرام از اینجا حاجت ِ تهدید نیست



می رود آرام و سنگین ، بغض دار و سر به زیر

فصل فصلِ برگ ریزان است فصل ِعید نیست



منتظر هستم بگو برگرد دارم می روم . . .

زودتر زیرا که اینک فرصت تردید نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 17:16  توسط تنها در باران | 

روزی از این امروزها پرواز خواهم کرد

بر بالهای مرگ ، من ، آغاز خواهم کرد


دست خدا در دست ِ من، رقصی ست شورانگیز

در رقص ِ انسان با خدا، اعجاز خواهم کرد


اجرای این کنسرت در تالار ِ افلاکی ست

غوغای بکر و شورشی در جاز خواهم کرد


روزی از این امروزها نزدیک ِ نزدیک است

این نغمه را فوق ِ تصور، ساز خواهم کرد


باور کن عزرائیل ،زیباتر ز رویاهاست

من رمز ِ این نا گفته ها را باز خواهم کرد


با من بیا افلاکیان اینجا همه جمعند

من عرش را امشب ، غزل پرداز خواهم کرد


مرگ من آغاز یست در یک راه ِ بی پایان

میلاد ِ خود را بعد از این ابراز خواهم کرد


فصل ِ زمین یک فصل ِ کوتاهست و بی بنیان

فصل ِ ابد را بعد از این ، آواز خواهم کرد


روی زمین انسان بکارید و همین کافیست

با جمله ی کوتاه ِ خود ، ایجاز خواهم کرد


یک آزمون ِ تستی و تشریحی از ماهاست

باور نداری؟ پاکتت را باز خواهم کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:4  توسط تنها در باران | 

فقر یعنی

پسرک

پسرک ِ زیر کتک

فقر یعنی (شَترق)

زیر گوش صدای چک

پسری بی سر و پا

دزد بی شرم و حیا

ملتی محترم و پاک و شریف

که زنند بر سر آن دزد کثیف

مشتی محکم به دهانش بزنند

تا که جا داشت توانش بزدند

پهلوانان ِ یل ِ سنگ به کف

پیروان خلف شاه نجف

فقر یعنی همین

با سر افتاد زمین


* * *

فقر یعنی دختری ناله کند

ناله ای دختر هفت ساله کند

دختری که عجیب می ترسد

دختری که غریب می لرزد

دختری که عجیب می گرید

دختری که غریب می گوید:

« لعنت به زمین و

آسمان را لعنت

لعنت

به تمام آرزو ها لعنت

لعنت به من و گشنگی و بوی غذا

لعنت به شما مردم بی رحم خدا»

فقر یعنی همین

پسرک خورد زمین

دخترک زار گریست

و به آن لحظه خونین برادر نگریست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 8:56  توسط تنها در باران | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تهنایی ام پای خودم ...
همین قدر که بدانی خسته ام کافیست !
قبل ترها گفته بودم :
این روزها مرا تاب نمی آورند ،
من این روزهای بی حوصله را ...

پیوندهای روزانه
شب سپیده
ما منتظر هم می مانیم
باز هم از تو ...
بگو سرزمین من
سراب
سلام
عشق هم از هر صدایی بی صدا تر است
تنها ...که روزی ...!
به کجاییم ...؟
حسرت
اعتراف
احساس خودم
من و من
نیستم
شانه های غول 7
شانه های غول 6
شانه های غول 5
رویای زندگی
قطره
مرام . . . معرفت . . . صداقت . . .
بازی خدا
عشق و دوست داشتن
سرزمين دلم
خاموش نيستم
باز كوبيدن مشت
جمله ....
زائر
شانه هاتی غول4
شانه های غول 3
شانه های غول 2
شانه هاتی غول1
پایان عشیره
چلچراغ خدا
از صحیفه سجادیه
دلتنگي
آواز باران
چه اندازه ؟
تویی ....
تلنگر
عشق
مرثیه من...
تا بيكران
آهای خوشی می خرم ...
ما آدما
زکوچه دلم
گل فقط گل است
و هنوز اگر ...
زندگی
هوس
هوس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
90/11/01 - 90/11/30
90/10/01 - 90/10/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/04/01 - 90/04/31
90/03/01 - 90/03/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
آرشيو
پیوندها
NEW WALLPAPER
ادبی...
ترانه های کوچک غربت...
بي تو هرگز...
فرهنگ و ادب( عشق جاودان)...
قصرقفس...
سهیل توی 7 آسمون...
سیمرغ را پری ست هزار رنگ...
تلنگر...
اراذل برین خونه هاتون...
کاملترين مرجع شعر هاوعکس هاي عاشقانه ...
بی نشان ...
شبرو ...
ديوونه بارون زده...
ٍٍٍِِِS..A..L..I..&..R..E..Z..A
قول می دهم آسمان شوم
مستی و دیوانگی
خاطرات یک دانشجوی تبریزی
یا الله
دختری که تنها در معبر آیینه ها نشسته است
در باد دویدن
دلبرکم چیزی بگو که خسته ام از همه کس
بی سیم Bi30m
چای با طعم خدا
دیوونه بارون زده
دیروز تا فردا
قاطی پاتی
باران....
E..R..R..O..R
آیدا (Aida's poem)
بنام آنكه همين نزديكي هاست
آتش و دریا
فقط برای پیدا کردن خدا
ورنا
همه چي..
اينترنت رايگان...دانلود رايگان انواع نرم افزار+کرک.
خیلی دوسش دارم
گل سرخ
وبلاگ یک پسر خوب!!!
باران عشق
جایی برای با هم بودن
متولد ماه دی
z.e
هیچکس تنهییم را درک نکرد
یه عاشق
دختری از جنس ماه
فریاد زیر آب
مــــــن یک زنم!
سارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Page Ranking Tool