![]() |
![]() |
|
| شب بارانی |
|
شعری نگفته ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:23 توسط تنها در باران |
|
|
شعری نگفته ام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:2 توسط تنها در باران |
|
|
بر لب یار شوخ دلبندم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:34 توسط تنها در باران |
|
|
هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی . میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن فرشته ی تو فرشته ی او فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ...... من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم عاشق همه ی مردم دنیا ......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:1 توسط تنها در باران |
|
|
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز می خرم از پسرک هرچه تفال دارد یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد هیچ سنگی نشود سنگ صبورت،تنها تکیه بر کعبه بزن ،کعبه تحمل دارد
اللهم عجل لولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:21 توسط تنها در باران |
|
|
ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد، حضرت علي بن موسي الرضا )ع ( مبارک باد.
امام رضا(ع) زائر دل شکسته ام میخوام منو دعا کنی. میخوام دل غریبم رو با خودت اشنا کنی . کاش کی بشه تو حرمت یه شب منو پناه بدی. دست بکشی روی سرم درد منو شفا بدی. دلم میخواد کبوتری روی گنبد طلات باشم. خواهشمو رد نکنی خادم زائرات باشم . اشک بریزم دعا کنم یه بند رضا رضا کنم تو کوله بار زندگی چراغ راه من باشی امام رضا-ع مي فرمايد: بيماري براي مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن است و براي کافر، عذاب و لعنت است،و بيماري از مؤمن زائل نمي شود تا اينکه گناهي بر گردن او نماند. التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:51 توسط تنها در باران |
|
|
مرا ببخش یارب مرا به سلسله انبیا ببخش بر شاه اولیا، علی مرتضی ببخش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:59 توسط تنها در باران |
|
|
ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد. ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند. ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس. ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است. ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است. ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس. ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است. ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است. ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است. زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد. براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:58 توسط تنها در باران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:17 توسط تنها در باران |
|
|
دلم قرار نمى گیرد از فغان بى تو سپند وار زكف داده ام عنان بى تو ز تلخ كامى دوران نشد دلم فارغ زجام عشق لبى تر نكرد، جان بى تو چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلى پر است سینه ام از اندوه گران بى تو نسیم صبح نمى آورد ترانه شوق سر بهار ندارند بلبلان بى تو لب از حكایت شب هاى تار مى بندم اگر امان دهدم چشم خون فشان بى تو چو شمع كُشته ندارم شراره اى به زبان نمى زند سخنم آتشى به جان بى تو ز بى دلى و خموشى چو نقش تصویرم نمى گشایدم از بى خودى زبان بى تو عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم چو یادم آید از آن شكرین دهان بى تو گزاره غم دل را مگر كنم چو امین جدا ز خلق به محراب جمكران بى تو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:21 توسط تنها در باران |
|
|
الهي! خانه كجا و صاحب خانه كجا؟ طائف آن كجا و عارف اين كجا؟
آن سفر جسماني است و اين روحاني. آن براي دولتمند است و اين براي درويش. آن اهل و عيال را وداع كند و اين ماسوا را. آن ترك مال كند و اين ترك جان. سفر آن در ماه مخصوص است و اين راه همه ماه. و آن را يك بار است و اين را همه عمر.
آن سفر آفاق كند و اين سفر انفس، راه آن را پايان است و اين را نهايت نبود. آن مي رود كه برگردد و اين مي رود كه از او نام و نشاني نباشد. آن فرش پيمايد و اين عرش. آن مُحرم مي شود و اين مَحرم. آن لباس احرام مي پوشد و اين از خود عاري مي شود.
آن لبيك مي گويد و اين لبيك مي شنود. آن تا به مسجد الحرام رسد و اين از مسجد الاقصي بگذرد. آن استلام حجر كند و اين اشتقاق قمر. آن را كوه صفاست و اين را روح صفا. سعي آن چند مرّه بين صفا و مروه است و سعي اين، يك مرّه در كشور هستي.
آن هروله مي كند و اين پرواز. آن مقام ابراهيم طلب كند و اين مقام ابراهيم. آن آب زمزم نوشد او اين آب حيات. آن عرفات بيند و اين عرصات. آن را يك روز وقوف است و اين را همه روز. آن از عرفات به مشعر كوچ كند و اين از دنيا به محشر. آن رمي جمرات كند و اين رجم همزات. آن حلق رأس كند و اين ترك سر.
آن را «لافسوق و لاجدال في الحج» است و اين را «في العُمر». آن بهشت طلبد و اين بهشت آفرين. لاجرم آن حاجي شود و اين ناجي. خنك آن حاجي كه ناجي است..
الهي توانگران را به ديدن خانه خوانده اي و درويشان را به ديدار خداوندِخانه. آنان سنگ و گل دارند و اينان جان ودل. آنان سرگرم درصورتندو اينان محو در معنا.
خوشا آن توانگري كه درويش است. الهي! تن به سوي كعبه داشتن چه سودي دهد آن را كه دل به سوي خداوند كعبه ندارد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:29 توسط تنها در باران |
|
|
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ و حرفهایی هست برای نگفتن!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:39 توسط تنها در باران |
|
|
به نام خدا
معرفی شاعر دلسوخته شهدا و جانبازان مرادنی که مردانه در مقابل نامردان ایستادند. ابوالفضل سپهر متولد 15 خرداد 52 بود. در نوجواني و در اثر سانحه اي پدر خود را از دست داد و در کنار تحصيل مشغول کار شد. او در اين مدت در چند فيلم و سريال هم، بازي کرد. در سال 77 در اثر همنشيني با ايثارگران و خانواده هاي شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت ها و کاستي هاي بي شمار در حفظ دست آوردهاي شهدا، دست به قلم برد و اولين شعرش را نوشت اما هنوز تصميم به چاپ شعرهايش نگرفته بود تا اينکه در ملاقاتي با همسر شهيد همت، بنابه اصرار دوستانش شعري را خواند که درباره ازدواج شهيد همت بود. بعد از خواندن اين شعر و اصرار همسر شهيد همت، سپهر تصميم به چاپ اشعارش گرفت. اما شرط چاپ اشعارش اين بود که مقدمه اي بنويسند، حداقل 30 صفحه اي، در آن همه حرف هاي دلش را بزند. او ابتدا اشعارش را در ماهنامه فکه چاپ کرد و در بسياري از مجالس بزرگداشت شهدا نيز شرکت مي کرد و اشعارش را مي خواند و براي اينکه بيشتر دردل شنونده اثر کند زبان محاوره اي را برگزيد. هنوز مدتي نگذشته بود که سراينده شعرهاي «اتل متل»، کليه هايش را از دست داد و روانه بيمارستان شد ابوالفضل سپهر سرانجام در روز سه شنبه 28 شهريور 83 درگذشت. مجموعه شعرهايش در کتابي به نام «دفتر آبي» چاپ شده است و همان طوري که خودش مي خواست. مقدمه اين کتاب مطلبي است با عنوان «فرشته پلاک طلايي مي خواهد» .شعرهاي اين شاعر بسيجي در هر محفلي قرائت مي شد. او در قطعات خود مظلوميت شهدا و خانواده هاي شهدا و جانبازان را به تصوير مي کشيد و اشک را ميهمان چشم ها مي کرد. سرانجام اين حماسه سرا در سال 1383 و شب ولادت حضرت اباعبدالله(ع) پس از يک دوره بيماري سخت دعوت حق را لبيک گفت. مرحوم سپهر از جمله اشخاصي بود که با اطرافيانش متفاوت بود، امرار معاش اش جنگ و جهادش، عشق و عرفانش، شعر و نوشته اش و... زندگي کردنش؛ از همان آدم هايي که فکر مي کني خيلي عادي و معمولي هستند؛ اما بعد متوجه مي شوي اين قدر معمولي بودن، اصلامعمولي نيست! آدم بايد تکليفش با زمين و آسمان روشن باشد. بداند کيست، چيست، کجاست؛ اگر يک بيت شعر گفت؛ منتظر جايزه نوبل نباشد، اگر چيزي نوشت خودش از خودش مصاحبه مطبوعاتي نگيرد. عجيب ترين ويژگي آدم هايي مثل مرحوم سپهر همين عادي بودنشان است، آدم اداي هر چيز را مي تواند دربياورد غير از اداي عادي بودن . در کل مي توان گفت مرحوم سپهر با همان زبان ساده، بي آلايش و بي تکلف خود به نوعي تشخص زباني رسيده و در جاي جاي اين آثار مي توان چهره متواضع، روح متعهد و انقلابي احساسات رقيق و... شاعر راوي را احساس کرد. (و اين موضوع به هيچ وجه تعارف و شعار نيست مخصوصا وقتي دقت داشته باشيم که شايد بسياري از شاعران حرفه اي تر اين روزگار، حتي در سومين و چهارمين اثرهاي منتشر شده خود نيز هنوز به زبان فکري و شناسنامه دار خود نرسيده اند- اگرچه حتي بگوييم چنين شناسنامه اي در مورد مرحوم سپهر خيلي هم مجلل نيست، اما هست.) روحش شاد باد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:35 توسط تنها در باران |
|
|
در کشاکش سرنوشت حقیقت قلبش را به خیالی باطل از من پنهان کرده بود هر چه کرد حق با او بود ولی ... حکایتش را از همان بدو حضور دوباره خوانده بودم هر چند خیلی دیر بود اما ... گاه و بیگاه دلتنگش میشوم و به سراغ احساسش میروم احساسی مکتوب که در آن سهم من کمتر از یک نیمه راه بود میخوانم و میخوانم ، هر دو نیمه را دل خوش میکنم به نیمه خود چشمانم را میبندم غافل از آن که منطق در نبرد میان عقل و عشق به جانبداری عقل میشتابد و نیمه دوم راه را همواره مرور میکند گفته بود فریادش راهی می جوید و دستانش ابدیت را ، عشق را ، ثبات را این ادعا نیست نه از آن جهت که مسیرش از نیمه راه برای من غریبه بود
...... امید بدان دارم که در ره عشق همیشه ماندگار باشد..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 19:39 توسط تنها در باران |
|
|
آورده اند که در ازمنه قدیم، در شهری از بلاد خاور زمین، زنی بود لیلی نام که بسیار خیر بودی وضعفا و تنگدستان را اطعام کردندی. در میان این ضعفا مجنون نامی بودی عاشق پیشه که به بهانه اطعام شدن از برای دیدن لیلی می آمدندی و چون نوبت به او می رسید لیلی ظرف او را بر زمین می زد و می شکست. این کار بارها تکرار تکرار شد، و چون مردمان مجنون را گفتند: تو را چه می شود، بابا بیخیال شو تا کار بیخ پیدا نکرده. پاسخ بداد که: اگر با من نبودش هیچ میلی ....... چرا ظرف مرا بشکست لیلی
مردمان بر حماقت او بخندیدندی و اورا در جها مرکب خود رها کردندی. سالها بگذشت و عشق لیلی و مجنون اسطوره گشت. در باب آن داستانها گفتند و شعرها سرودند. روزی مجنون زیر درخت سیبی بر چرت نیمروز مشغول بودی که ناگه سیبی از درخت کنده بشدی و بر سر او فرود آمدی و اینگونه مخ او تکان بخوردی، چشم عقلش گشوده بشدی و پیش خود اندیشیدی که: ای داد این لیلون که من سالها او را ستوده بیدم هیچ پُخی نَبید. پس از چه رو من بر عشق خود اصرار بَورزم. وجدان او به صدا درآمد که: هاااااااااااااان مجنون ای که الآن تو وَگفتی یعنی چه؟ عشق تو اسطوره بید. تو را انکار نشاید و نباید مجنون را حالتی دپرشن بگرفت، چهار زانو بنشست، دو انگشت اشاره را بر زبان زد و بر کله تاس خود دوایر متحدالمرکزی کشید و چونان ای کی یوسان به مغاک اندیشه فرورفت که چگونه هم از دست لیلی خلاص شود و هم اسطوره را درهم نشکند، که اگر چنین کند او را به جرم آزادی بیان و اندیشه به اوین برند. ناگه جرقه ای در ذهنش درخشیدن گرفت و آن جمله معروف را بگفت که: عشق یعنی نرسیدن! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط تنها در باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|