تبليغاتX
شب بارانی

شب بارانی

"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است

پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند

از وقتی که بدنیا میاد آروم و قرار نداره و دنبال خارزاری می گرد

و وقتی اونو پیدا کرد شروع به خوندن می کنه

زیباترین آوازی که مخلوقات عالم شنیده اند

و بهنگام آواز تن خود را به تیزترین و بلندترین خار می سپارد

و هنگامی که در حال جان سپردن است روح خود را به دیگر پرندگان خوش آواز و چکاوک ها می سپارد

پرنده خارزار زندگی خویش را در مقابل آوازی زیبا فدا می کند

اما همه جهانیان برای آوازش سکوت پیشه می کنند

و خداوند در بهشت لبخند بر لبانش جاری می گردد...."

....

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت21:44توسط تنها در باران | |

شبهای که ماه کامل است و وقتی در وسط ترین قسمت آسمان قرار داد، عاشقانه هایم شروع می شود،
زمزمه های عاشقانه ی که بین من و ماه رد و بدل می شود، خدا هم گاهی حسودیش می شود از اینهمه شور و هیجان...
من وضو می گیرم به احترام ماه، می ایستم مقابلش، و زل میزنم به او، و شروع می کنم با صدای بلند برایش شعر خواند، ترانه خواندن و گاهی می رقصم..
گاهی که ماه در وسط ترین نقطه ی آسمان قراردارد، من در وسط ترین نقطه زندگیم می ایستم و برایش دست تکان میدهم و لبخند میزنم..
گاهی در این شبها که ماه کاملترین ماه هست، خدا را نیز به می خواند و بزمی عاشقانه در آسمان برپا می کنیم....
من و ماه و خدا شبی عاشقانه و مستانه را تا صبح داریم و هی این جام هست که پر می شود و خالی و صدای خنده های ماست که آسمان را می لرزاند...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت21:42توسط تنها در باران | |

مرد، دوباره آمد همانجاي قديمي
روي پله هاي بانک، توي فرو رفتگي ديوار
يک جايي شبيه دل خودش،
کارتن را انداخت روي زمين، دراز کشيد،
کفشهايش را گذاشت زير سرش، کيسه را کشيد روي تنش،
دستهايش را مچاله کرد لاي پاهايش،
خيابان ساکت بود،
فکرش را برد آن دورها، کبريت هاي خاطرش را يکي يکي آتش زد
در پس کورسوي نور شعله هاي نيمه جان، خنده ها را ميديد و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ،
هوا سرد بود، دستهايش سرد تر،
مچاله تر شد، بايد زودتر خوابش ميبرد
صداي گام هايي آمد و.. رفت،
مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسي از حال دلش خبر ندارد،
خنده اي تلخ ماسيد روي لبهايش،
اگر کسي مي‌فهميد او هم دلي دارد خيلي بد ميشد، شايد مسخره اش مي‌کردند،
مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت،
معشوقه هم داشت، فاطمه، دختري که آن روزهاي دور به مرد مي‌خنديد،
به روزي فکر کرد که از فاطمه خداحافظي کرده بود براي آمدن به شهر،
گفته بود: - بر ميگردم با هم عروسي مي‌کنيم فاطي، دست پر ميام...
فاطمه باز هم خنديده بود،
آمد شهر، سه ماه کارگري کرد،
برايش خبر آوردند فاطمه خواستگار زياد دارد، خواستگار شهري، خواستگار پولدار،
تصوير فاطمه آمد توي ذهنش، فاطمه ديگر نمي‌خنديد،
آگهي روي ديواررا که ديد تصميمش را گرفت،
رفت بيمارستان، کليه اش را داد و پولش را گرفت،
مثل فروختن يک دانه سيب بود،
حساب کرد، پولش بد نبود، بس بود براي يک عروسي و يک شب شام و شروع يک کاسبي،
پيغام داد به فاطمه بگويند دارد برميگردد
يک گردنبند بدلي هم خريد، پولش به اصلش نمي‌رسيد،
پولها را گذاشت توي بقچه، شب تا صبح خوابش نبرد،
صبح توي اتوبوس بود، کنارش يک مرد جوان نشست،
-
داداش سيگار داري؟
سيگاري نبود، جوان اخم کرد،
نيمه هاي راه خوابش برد، خواب ميديد فاطمه مي‌خندد، خودش مي‌خندد، توي يک خانه يک اتاقه و گرم
چشم باز کرد، کسي کنارش نبود، بقچه پولش هم نبود، سرش گيج رفت، پاشد:
-
پولام.. پولاااام،
صداي مبهم دلسوزي مي‌آمد،
-
بيچاره،
-
پولات چقد بود ؟
-
حواست کجاست عمو ؟
پياده شد، اشکش نمي‌آمد، بغض خفه اش مي‌کرد، نشست کنار جاده، از ته دل فرياد کشيد،
جاي بخيه هاي روي کمرش سوخت،
برگشت شهر، يکهفته از اين کلانتري به آن پاسگاه،
بيهوده و بي سرانجام، کمرش شکست،
دل بريد،
با خودش ميگفت کاشکي دل هم فروشي بود،
...
-
پاشو داداش، پاشو اينجا که جاي خواب نيس...
چشمهاشو باز کرد،
صبح شده بود،
تنش خشک شده بود،
خودشو کشيد کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد،
در بانک باز شد،
حال پا شدن نداشت،
آدم ها مي‌آمدند و مي‌رفتند،
-
داداش آتيش داري؟
صدا آشنا بود، برگشت،
خودش بود، جوان توي اتوبوس وسط پياده رو ايستاده بود،
چشم ها قلاب شد به هم،
فرصت فکر کردن نداشت،
با همه نيرويي که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد،
-
آي دزد، آيييييي دزد، پولامو بده، نامرد خدانشناس... آي مردم...
جوان شناختش،
-
ولم کن مرتيکه گدا، کدوم پولا، ولم کن آشغال...
پهلوي چپش داغ شد، سوخت، درست جاي بخيه ها، دوباره سوخت، و دوباره....
افتاد روي زمين،
جوان دزد فرار کرد،
-
آييي يي يييييي
مردم تازه جمع شده بودند براي تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر ميشد،
-
بگيريتش.. پو . ل.. ام
صدايش ضعيف بود،
صداي مبهم دلسوزي مي‌آمد،
-
چاقو خورده...
-
برين کنار.. دس بهش نزنين...
-
گداس؟
-
چه خوني ازش ميره...
دستش را گذاشت جاي خاليه کليه اش
دستش داغ شد
چاقوي خوني افتاده بود روي زمين
سرش گيج رفت
چشمهايش را بست و... بست .
نه تصوير فاطمه را ديد نه صداي آدم ها را شنيد،
همه جا تاريک بود... تاريک
.........
همه زندگي اش يک خبر شد توي روزنامه:
-
يک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد
همين
هيچ آدمي‌از حال دل آدم ديگري خبر ندارد،
نه کسي فهميد مرد که بود، نه کسي فهميد فاطمه چه شد
مثل خط خطي روي کاغذ سياه مي‌ماند زندگي،
بالاتر از سياهي که رنگي نيست،
انگار تقديرش همين بود که بيايد و کليه اش را بفروشد به يک آدم ديگر،
شايد فاطمه هم مرده باشد،
شايد آن دنيا يک خانه يک اتاقه گرم گيرشان بيايد و مثل آدم زندگي کنند،

کسي چه ميداند ؟!
کسي چه رغبتي دارد که بداند ؟
زندگي با ندانستن ها شيرين تر مي‌شود،
قصه آدم ها، مثل لالايي نيست

قصه آدم ها، قصيده غصه هاست

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت13:34توسط تنها در باران | |

ولادت با سعادت دخت نبی مکرم اسلام

حضرت فاطمه زهرا(س)

و روز مادر رو به تمامی مادرای دنیا و مادر عزیزم

که تو دنیا بی بدیله تبریک میگم و امید

وارم سایش همیشه بالای سرم باشه......

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت15:20توسط تنها در باران | |

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت12:22توسط تنها در باران | |

اگر آسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی

اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می آورند

اگردنیایت تغییری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد

اگردر جستجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی

اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است

اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای

در آن هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن

به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت

هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن

به بچه های شاد وبیگناهی که در پارک بازی می کنند نگاه کن

تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی که 

میان درختان به این سو و آنسو می پرد

زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور

به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت آب می شود

یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با آوازشان به هر صبح سلام می کنند

به یاد آور سخنان زیبایی که در آغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن

هنگامیکه به آرامی بر صورتت بوسه می زند

خوبی های درونت را جستجو کن

ابرها را از آسمان زندگیت دور کن

به زیر پایت نگاه نکن، سرت را بالا بگیر.

فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی

فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی

بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز

به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو

 اللهم عجل ولیک الفرج

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت10:29توسط تنها در باران | |

چه خدا نزديك است
لب درگاه عبوديت توست
به كناري بزن اين،‌پرده حجب
همنوا شو،‌تو با زمزمه سبز حيات
به زلاليت چشمان بهاري كه گريست
او همين نزديكي است، عطر او در تن باغ،‌نور او در مهتاب
به نم آه و هماوايي دست
تاري پنجره بگرفته ، نگاهش كردم
باغ آرام و هوايي دلچسب
ذهن نمناك درخت بوي باران مي داد
جيرجيرك در باغ ،‌آخرين شعر خودش را مي خواند
حسن يوسف آرام،‌سوزني از گل سرخ قرض گرفت،
پشت پيراهن برگش را دوخت
كفشدوزك به لب غنچه سرخ، بوسه اي زد و گريخت
ماهي كوچك حوض ، خواب دريايي خود را مي گفت
و همه ماهي ها ، باله جنبان گفتند:
خواب خوبي است ، خدا خير كند

شيشه عطر بهار،‌لب ديوار شكست
و هوا،‌پر شد از بوي خدا
لب پاشويه نشستم ،‌چه زلال است اين آب
ماه در حوض، خودش را مي شست
دست در حوض زدم
ماه شرمنده خجل ، پيچ و تابي به خودش داد وگريخت

نردبان گفت به مهتاب،‌آسمان را تو بياور تا بام
بام تا صحن حياطش، با من

غبطه خوردم به درخت
غبطه خوردم به گل اطلسي كنچ حياط
گل شيپوري، سر به گوش گل كوكب مي گفت:
صبحدم وقت نماز، من صدايت كردم

خواب اگر مي ماندي ،‌صبح در باغ، خجل مي گشتي
قاصدك، شاد و سبكبال و رها،‌نام سوسن و سنبل را داد
سرو ،‌با طمانينه وضو كامل كرد. رفت سر وقت نماز
پيچك گوشه باغ،‌چون كه بازوش دگر تاب نداشت ،‌دست بر
خاك تيمم مي كرد

جيرجيرك از دور،‌آخرين مصرع شعرش را خواند
همهمه در دل باغ
بلبل از شاخه به آواز بخواند
:
سرو قامت بسته است، ‌وقت تنگ است ،‌شتاب

همه قامت بستند ، باغ مي رفت ملاقات خدا
جيرجيرك، ‌شنل سبز خودش را بتكاند، ‌ماند درآخر صف
باغ پر بود ز تسبيح خدا
من خجل از همه غفلت خويش
دست و پايم گم شد، نرسيدم به نماز
گل ميمون خنديد و گل مريم هم
سرو در بين ركوع، آنقدر ماند كه شبنم برسد

من كه يك عمر به دنبال خدا مي گشتم
امشب اين گوشه باغ ، او صدايم مي كرد
من چه اندازه دلم بيدار است
من خدا را ديدم
پشت آن كوكب سرخ، لاي آن بوته رز

قامت سرو بلند،‌برق آن پولك ماهي در آب
عطر آن ياس سپيد، ‌نور آن ماه قشنگ
خنك آبي آب، روي آرامش خواب گل يخ
چه خدايي دارم،‌چه به من نزديك است
اين نهانخانه ذكر،‌پر شد از آيت او
من،‌پر از شوق خدا
گل آلاله به آرامي گفت:
چشم اگر باز كني همه جا خواهي ديد، او همين نزديكي است

پشت هر بارش باران بهار

بعد هر قوس و قزح
لاي هر پيچ اقاقي،‌درباغ
پشت راز گل سرخ،‌مهر آن مهر گياه
هر اناري به درخت،‌گره مشت خداست
مشت او باز كنيد
دانه سرخ انار، همه تسبيح خدا
باغ،‌لوح زيباي وجود
هر درخت،‌سوره اي از هستي
برگ هايش همه آيات خدا
آيه اي سبز تر از اين ديدي؟
تو به يك شبنم اگر خيره شوي،‌طپش ابر بهاري پيداست
گوش اگر باز كني ،‌سر گلدسته كاج
بلبل از شوق ،‌اذان مي گويد
تو مناجات شب زنجره را مي شنوي
خاك اين باغ،‌پس از موسم سرما، هر سال

پر شد از ذكر معاد
بوم نقاشي به اين زيبائي؟
و خدا قلم خلقت خود ،‌برد به رنگ
رنگ سبزي برداشت سرو و شمشاد و صنوبر و كمي بوته شبدر پائين
و سپس،‌سرخي آن گل و پرهاي شقايق وكمي لاله ناب

آبي آب و دم بلبل و شب بو و كنارش سنبل
زرد بر بال قناري و رز و گندم پاك

اين همه جلوه هستي ،‌از كيست؟
ياس از آن دور صدا كرد،‌خدا
گل سرخ خوش بو، غنچه كوچك خود را ،‌به بغل سخت فشرد
غنچه كوچك ميناي صبور ،‌چشمكي زد به ستاره و شكفت
گل محبوبه شب،‌عطر خود را زد و يك گوشه نشست
دل باغ،‌هوس باران داشت
قطره اي ريخت به پاشويه حوض
و نسيم،‌آمد آن را برداشت،‌برد تا خانه ابر
آب پاشويه ،‌پيامي مي برد
تا كه آن ابر سپيد،‌دل خود را بتكاند فردا
ناودان زمزمه كرد‌، بارش ابر صفايي دارد
صبح فردا دل من،‌ميزبان طپش جاري آب
حلزوني كوچك،‌بي خبر از همه جا،‌
قامت خسته خود را ، ‌تنها ‌پشت يك برگ تماشا مي كرد
چه حياتي جاري است ، ‌در تن زنده باغ
روح من ،‌پر از ادراك خداست
گل نيلوفر گفت: همه جا آيت اوست
ديدنش آسان است،‌سخت آنست ،‌نبيني او را
شب كه از نيمه گذشت
من و شب بو و گل ياس و همه ماهي ها

به جماعت ،‌چه نمازي خوانديم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت16:57توسط تنها در باران | |

یکی از سربازان ناپلئون جنایتی کرد و به مرگ محکوم شد

روز اعدام مادر سرباز التماس کرد که زندکی پسرش

را به او ببخشند

-خانم عمل پسر شما سزاوار ترحم نیست

مادر گفت : می دانم اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش

احتیاج نداشت

بخشش یعنی انکه آدم بتواند فراتر از انتقام یا عدالت برود

وقتی ناپلئون این جملات را شنید دستور داد تا حکم اعدام را

به تبعید تبدیل کنند                                                            

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت10:56توسط تنها در باران | |

ازندگی         مجذور ایینه است      

حزندگی          گل به توان ابدیت           

بزندگی           ضرب زمین در ضربان دل ما       

لزندگی            هندسه یکسان نفس ماست  

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت10:53توسط تنها در باران | |

جاده بی انتهاست ، میدانم

مرگ هم سهم ماست ، میدانم

قسمت چشم های بارانی

گریه بی صداست ، میدانم

یک نفر بی صدا می گرید

در دلش جای پاست ، میدانم

یک نفر بی گناه می میرد

اه ،او اشناست ، میدانم

می سپارم تو را به ایینه

ایینه بی ریاست ، میدانم

دردها بی سوال می ایند

ما به جرم نکرده می سوزیم

زندگی بی وفاست ، می دانم

                                                  ...می دانم

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت10:50توسط تنها در باران | |

در فراسو ی مرز های تن ات تو را دوست می دارم.

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند کمان گشاده ی پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه اخرین را

در پرده یی که می زنی مکرر کن،

در فراسوی عشق

تو را دوست دارم

 

در فراسوی پیکر های مان

با من وعده دیداری بده

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت10:47توسط تنها در باران | |

لحظه ها ست كه آدمي را هيچ و پوچ مي كند...

 

لحظه ها ست كه انسان را افسرده وخسته از زندگاني مي كند...

 

لحظه ها ست كه عمرمارا به پايان مي رساند...

 

ولحظه ها ست كه انسان را فريب مي دهد.

 

 

بيا از پس لحظه ها بگريزيم

 

به اميد لحظه بعدي زندگي نكنيم.

 

 

اينگونه بيانديشيم كه انگار لحظه بعدي پس راه نيست واز همين لحظه لذت ببريم

 

نه به اميد لحظه بعدي...

 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت10:37توسط تنها در باران | |

 

گوشهایت را به صدای من بسپار

پاییز را لمس کن

در غروبی هزار رنگ غوطه ور شو

اشکهایت را در زلالی باران اشکهایم بشوی

دلت را به دلم رها کن

برای من و تو نه زمین ، زمین است ، نه آسمان ، آسمان

بیا

بیا در این نقش چو من طرح بزن

مترس

مترس و بیا

تو بخواه تا که خورشید برای من و تو بتابد

تو بخواه تا که مهـتـاب برای من و تو بماند

تو بدان که با خواستنمان رنگین کمان بودنی

آب و آبشار،جام و جهان،زمین وزمان شدنی

با ما حریم عشق کوتاه نیست

با ما رقص باران زیبا است

با ما بازی عشق و نفرت زیبا است

با ما مرگ و بودن همیشه زیبا است

تو مترس

تو مترس و بیا

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت10:48توسط تنها در باران | |

به این مفهوم که بدی و سختی و درد و رنج و زشتی و ... همه و همه همیشگی و ماندنی هستند و راه رهایی از آنها وجود ندارد . بنابراین شما برای خودتان یک زندان درست کرده اید که رها شدن از آن امکان ندارد . باید با این زندان کنار بیایید . اگر نه خود را کشته اید . به خودتان متکی شوید و بازی کنید . چیز زشت و بد را عمومی و همگانی بدانید . باور داشته باشید که سختی و درد و رنج حق مسلم این زندان است . زندانی باید سختی را تحمل کند تا دوران محکومیتش تمام شود . به خودتان نگویید : چرا زندانی ام ؟

جرمم چیست ؟

چرا باید سختی را تحمل کنم ؟

چرا زشتی ها را باید ببینم ؟

در خودتان ببینید که همانگونه که شادیت ، غمناک نیز باید باشید . چیزها را با راحتی نخواهید برای راحتی بخواهید . کاستی ها و کمبودهایتان را یکطرف گذارید و با تواناییها و داشته هایتان زندگی کنید . اگر کمبودها را بیشتر از داشته هایتان میبینید به ضعیفتر از خودتان نگاه کنید .

افکارتان را اینگونه سازمان دهید که برای رسیدن به خوشبختی و سعادت نیاز به بدنی سالم و ذهنی فعال دارید . پس هر چیزی را که برای بدن خود مضر میدانید دور کنید و به طرف چیزهایی بروید که بدن شما را آماده و سالم نگه میدارد .

برای خودتان زندگی کنید نه برای دیگران .

اعتماد به نفس داشته باشید .

همیشه معتقد باشید که چیزی را در آخرین لحظه رو می کنید که هیچکس ندارد .

در نقطه صفر نمانید به پله صدم صعود کنید تا هرگاه که خواستید پایین و هرگاه خواستید بالا بروید .

دلتان را پر از امی کنید و متواضع باشید .

هرگاه خودتان باشید بیشتر جلب نظر میکنید .

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت10:43توسط تنها در باران | |

سیب سرخی به روی سینی سبز، این‌چنین کرده‌اند میزانت‌

این‌چنین کرده‌اند میزانت‌، پیش روی هزار مهمانت‌



روزگاری به شاخسار بلند، آزمون‏گاه سنگ‏ها بودی‌

سنگ‏هایی که زخم‏ها به تو زد، زخم‏هایی که کرد ارزانت‌



یادِ روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند

و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تَبَنْگ‌ِ دکّانت‌



اینک‌، ای سیب‌! شکل خورده‌شدن بسته انتخاب مهمان‏هاست‌

تا چه‌سان می‌کنند تقسیمت‌، تا چه می‌آورند بر جانت‌



آن یکی پوست‌کنده می‌خواهد، آن یکی چارقاش می‌طلبد

آن یکی تیز می‌کند چنگال‌، آن یکی می‌کَنَد به دندانت



*

می‌خوری سنگ‌، می‌شوی کنده‌، می‌خوری کارد، می‌شوی رنده‌

سیب‌بودن مسیر خوبی نیست‌، می‌کند از خودت پشیمانت‌



سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام‌...

چندی ای سیب‌! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت‌

                                                                            محمدکاظم کاظمی

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت8:38توسط تنها در باران | |